دلم برای بچگی ات تنگ شده
مادر شوهرم چند تا از عکسای نوزادی فاطمه رو برام فرستاد همین طور اشکام سرازیر شد خیلی دلم گرفت چون هیچ لذتی از نوزادی و بچگی فاطمه نبردم از این همه معصومیت و زیبایی هیچی نصیبم نشد نصیبم نشد محکم بدن کوچیکشو تو بغلم فشار بدم و از ته دل ببوسمش و بوش کنم .نتها چیزی که نصیبم شد گریه های فراوان فاطمه و درد و بی خوابی بود و به جای لذت بردن از نعمت مادری زجر میکشیدم یادم نمیره که چقدر عاجزبودم از نگه داشتن فاطمه و از اینکه نمیتونستم ازپس نگهداری از فاطمه بر ام چه عذابی میکشیدم یادم نمیره چه شب هایی که تا صبح چشم رو هم نمیزاشتم و وسطای روز از خستگی غش میکردم و یادم نمیره که مادرم چقدر کمکم کرد و اونم چه شبهایی رو تا صبح با من بیدار موند د...
نویسنده :
یلدا
1:34
نوزادی فاطمه
زمستان
نقاشی فاطمه
دخملم کلی در نقاشی کردن پیشرفت کردی اولا فقط خط خطی میکردی اما الان کلی پیشرفت کردی ...
نویسنده :
یلدا
16:23





